حجاب بیش از اینکه توهینی به زن باشد، توهینی آشکارا به مرد است

حجاب بیش از اینکه توهینی به زن باشد، توهینی آشکارا به مرد است، زیرا مرد را به موجودی جانور خوی و هوسران و شهوتی که زن را تنها ابزاری جنسی میبیند تشبیه میکند. و حجاب همچنین هیچ نو فلسفه اخلاقی و ارزش معنوی ندارد. بنابراین کسانیکه بشدت بر حجاب تاکید می کنند در واقع از منطق و اخلاقیات انسانی بی بهره اند، و بیشتر بر اساس غیرت و تعصب نتیجه گیری می کنند و فکر می کنند اگر زن روسری یا چادر بوجی مانند نداشت حتمن لخت و بدون لباس می ماند. 
حجاب این نکته را برای زن می‌رساند که سر تا پا آلت تناسلی است و هیچ نوع ارزش انسانی و اخلاقی پیش خدا که بعنوان آفریدگار اوست ندارد.
چند روز پیش آریانا سعید در باره حجاب چیزهایی گفت که جاروجنجال بپا کرد و بیشتر مردم بویژه بعضی زنان گپ های او را توهین به مقدسات دانسته و حجاب را عفت و پاکدامنی زن دانسته اند. بویژه خانم کوهستانی که وکیل هم است. خب اگر زنی دادنی باشد زیر همان چادر و روسری هم کار خوده می کنه …. و اگر میخواهید به اصل واقعیت برسید از چندتا تاکسی یا زرگری و یا پارچه فروش شهری شهرتان بپرسید. تا متوجه شوید که در همین افعانستان زیر چادر چی می گذرد

پس مسئله پاکدامنی یک زن و مرد بر اساس چادر و روسری غیرت و تعصب نیست بلکه بر اساس ارزش های اخلاقی و کرامت انسانی شان می باشد .
این خانم وکیل هم اگر واقعن به حجاب بعنوان یک امر خدایی باور دارد پس باید قبول کند طبق قرآن عرب کشت زار مرد است و حق حقوق انسانی اش نصف مرد است و مرد حق زدن آن را دارد و شوهرش میتواند چندتا زن دیگر هم بگیرد و یا از همه بدتر از دنده چپ مرد آفریده شده .

چنین زنی با وجود دانستن و قبول کردن این خرافات اگر آگاهانه به حجاب تاکید کند هیچ چیز نیست جز انسانی بی شخصیت و خردباخته که حق حقوق انسانی اش را در زیر چندتا شهوتی و هوسران انداخته که منطق و اخلاقیات حکم می کند برای چنین زنی احترام قائل نباشیم
ازمری ویشتاسپ


بيا گويم برايت داستانی          كه تا تأثير چادر را بدانی  
در ايامی كه صاف و ساده بودم     دم كرياسِ در استاده بودم  
زنی بگذشت ازآنجا با خش و فش    مرا عرق النسا آمد به جنبش     
ز زير پيچه ديدم غبغبش را      كمی از چانه قدری از لبش را   
چنان كز گوشه ی ابر سيه فام       كند يك قطعه از مه عرض اندام  
شدم نزد وی و كردم سلامی     كه دارم با تو از جايی پيامی 
پری رو زين سخن قدری دو دل زيست     كه پيغام آور و پيغام ده كيست  
به دو گفتم كه اندر شارع عام      مناسب نيست شرح و بسط پيغام  
تو دانی هر مقالی را مقاميست     برای هر پيامی احتراميست  
قدم بگذار در دالان خانه      به رقص آر از شعف بنيان خانه  
پريوش رفت تا گويد چه و چون   منش بستم زبان با مكر و افسون  
سماجت كردم و اصرار كردم     بفرماييد را تكرار كردم  
به دستاويز آن پيغام واهی     به دالان بردمش خواهی نخواهی  
چو در دالان هم, آمد شد فزون بود    اتاق جنب دالان بردمش زود  
نشست آنجا به صد نازوچم وخم    گرفته روی خود را سخت و محكم  
شگفت افسانه ای آغاز كردم     در صحبت به رويش باز كردم  
گهی از زن سخن كردم، گه ازمرد   گهی كان زن به مرد خود چه ها كرد  
سخن را گه ز خسرو دادم آيين     گهی از بيوفاييهای شيرين  
گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم     ولی مطلب از اول بود معلوم , 
مرا دل در هوای جستن كام     پريرو در خيال شرح پيغام    
به نرمی گفتمش كای يار دمساز    بيا اين پيچه را از رخ برانداز    
چرا بايد تو رخ از من بپوشی      مگر من گربه می باشم تو موشي؟   
من و تو هر دو انسانيم آخر      به خلقت هر دو يكسانيم آخر  
بگو، بشنو، ببين، برخيز، بنشين    تو هم مثل منی ای جان شيرين  
ترا كان روی زيبا آفريدند      برای ديده ی ما آفريدند  
به باغ جان رياحينند نسوان       به جای ورد و نسرينند نسوان  
چه كم گردد ز لطف عارض گل      كه بر وی بنگرد بيچاره بلبل  
كجا شيرينی از شكر شود دور      پرد گر دور او صد بار زنبور  
چه بيش و كم شود از پرتو شمع      كه بر يك شخص تابد يا به يك جمع  
اگر پروانه ای بر گل نشيند      گل از پروانه آسيبی نبيند  
پريرو زين سخن بی حد برآشفت     ز جا برجست و با تندی به من گفت     
كه من صورت به نامحرم كنم باز؟      برو اين حرفها را دور انداز   
چه لوطيها در اين شهرند، واه واه      خدايا دور كن، الله الله   
به من گويد كه چادر واكن از سر     چه پرروييست اين، الله اكبر    
جهنم شو مگر من جنده باشم      كه پيش غير بی روبنده باشم   
از اين بازی همين بود آرزويت     كه روی من ببيني؟ تف به رويت 
الهی من نبينم خير شوهر     اگر رو واكنم بر غير شوهر  
برو گم شو عجب بي چشم و رويی    چه رو داری كه با من همچو گويی  
برادر شوهر من آرزو داشت    كه رويم را ببيند، شوم نگذاشت  
من از زنهای تهرانی نباشم      از آنهايی كه مي دانی نباشم  
برو اين دام بر مرغ دگر نه     نصيحت را به مادر خواهرت ده   
چو عنقا را بلند است آشيانه      قناعت كن به تخم مرغ خانه , 
كنی گر قطعه قطعه بندم از بند      نيفتد روی من بيرون ز روبند  
چرا يك ذره در چشمت حيا نيست؟      به سختی مثل رويت سنگ پا نيست؟  
چه ميگويی مگر ديوانه هستي؟      گمان دارم عرق خوردی و مستی  
عجب گير خری افتادم امروز     به چنگ ال پری افتادم امروز  
عجب برگشته اوضاع زمانه      نمانده از مسلمانی نشانه  
نميدانی نظر بازی گناه است      ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟  
تو مي گويی قيامت هم شلوغ است؟      تمام حرف ملاها دروغ است؟  
تمام مجتهدها حرف مفتند؟     همه بيغيرت و گردن كلفتند؟  
برو يك روز بنشين پای منبر    مسائل بشنو از ملای منبر  
شب اول كه ماتحتت درآيد     سر قبرت نكير و منكر آيد  
چنان كوبد به مغزت توی مرقد      كه ميرينی به سنگ روی مرقد  
غرض، آنقدر گفت از دين و ايمان     كه از گُه خوردنم گشتم پشيمان  
چو اين ديدم لب از گفتار بستم     نشاندم باز و پهلويش نشستم  
گشودم لب به عرض بيگناهی     نمودم از خطاها عذر خواهی  
مكرر گفتمش با مد و تشديد      كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشيد  
دو ظرف آجيل آوردم ز تالار    خوراندم يك دو بادامش به اصرار  
دوباره آهنش را نرم كردم     سرش را رفته رفته گرم كردم  
دگر اسم حجاب اصلا” نبردم      ولی آهسته بازويش فشردم   
يقينم بود كز رفتارم اين بار      بغرد همچو شير ماده در غار  
جهد بر روی و منكوبم نمايد      به زير خويش كُس كوبم نمايد  
بگيرد سخت و پيچد خايه ام را       لب بام آورد همسايه ام را 
سر و كارم دگر با لنگه كفش است     تنم از لنگه كفش اينك بنفش است  
ولی ديدم به عكس, آن ماه رخسار     تحاشی ميكند، اما نه بسيار  
تغيير ميكند اما به گرمی     تشدُد ميكند ليكن به نرمی  
از آن جوش و تغييرها كه ديدم        به «عاقل باش» و «آدم شو» رسيدم  
شد آن دشنامهای سخت و سنگين      مبدل بر «جوان آرام بنشين»  
چو ديدم خير، بند ليفه سست است       به دل گفتم كه كار ما درست است  
گشادم دست بر آن يار زيبا      چو ملا بر پلو مومن به حلوا  
چو گل افكندمش بر روی قالی      دويدم زی اسافل از اعالی  
چنان از حول گشتم دستپاچه      كه دستم رفت از پاجين به پاچه 
از او جفتك زدن از من تپيدن      از او پُر گفتن از من كم شنيدن  
دو دست او همه بر پيچه اش بود      دو دست بنده در ماهيچه اش بود  
به دو گفتم تو صورت را نكو گير      كه من صورت دهم كار خود از زير  
به زحمت جوف لنگش جا نمودم      درِ رحمت بروی خود گشودم  
كُسی چون غنچه ديدم نو شكفته     گلی چون نرگس اما نيمه خفته   
برونش ليموی خوش بوی شيراز     درون خرمای شهد آلود اهواز     
كُسی بشاشتر از روی مؤمن     منزهتر ز خلق و خوی مؤمن  
كُسی هرگز نديده روی نوره      دهن پر آب كن مانند غوره  
كُسی برعكس كُسهای دگر تنگ      كه با كيرم ز تنگی می كند جنگ  
به ضرب و زور بر وی بند كردم     جماعی چون نبات و قند كردم  
سرش چون رفت، خانم نيز واداد      تمامش را چو دل در سينه جا داد  
بلی كير است و چيز خوش خوراك است     ز عشق اوست كين كُس سينه چاك است  
ولی چون عصمت اندر چهره اش بود     از اول ته به آخر چهره نگشود  
دو دستی پيچه بر رخ داشت محكم     كه چيزی نايد از مستوريش كم  
چو خوردم سير از آن شيرين كلوچه        حرامت باد» گفت و زد به كوچه  
حجاب زن كه نادان شد چنين است      زن مستوره ی محجوبه اين است  
به كُس دادن همانا وقع نگذاشت     كه با رو گيری الفت بيشتر داشت   
بلی شرم و حيا در چشم باشد     چو بستی چشم باقی پشم باشد   
اگر زن را بياموزند ناموس     زند بيپرده بر بام فلك كوس  
به مستوری اگر بي پرده باشد      همان بهتر كه خود بي پرده باشد  
برون آيند و با مردان بجوشند     به تهذيب خصال خود بكوشند  
چو زن تعليم ديد و دانش آموخت     رواق جان به نور بينش افروخت  
به هيچ افسون ز عصمت برنگردد    به دريا گر بيفتد تر نگردد 
چو خور بر عالمی پرتو فشاند      ولی خود از تعرض دور ماند , 
زن رفته «كولژ» ديده «فاكولته       اگر آيد به پيش تو «دكولته » » 
چو در وی عفت و آزرم بينی      تو هم در وی به چشم شرم بينی  
تمنای غلط از وی محال است      خيال بد در او كردن خيال است  
برو ای مرد فكر زندگی كن       نِه ای خر، ترك اين خر بندگی كن  
برون كن از سر نحست خرافات     بجنب از جا، فی التأخير آفات  
گرفتم من كه اين دنيا بهشت است      بهشتی حور در لفافه زشت است  
اگر زن نيست عشق اندر ميان نيست     جهان بی عشق اگر باشد جهان نيست  
به قربانت مگر سيري؟ پيازي؟      كه توی بقچه و چادر نمازي؟   
تو مر آتِ جمال ذو الجلالی     چرا مانند شلغم در جوالي؟  
سر و ته بسته چون در كوچه آيی      تو خانم جان نه، بادمجان مايی  
به دان خوبی در اين چادر كريهی     به هر چيزی بجز انسان شبيهی  
كجا فرمود پيغمبر به قرآن      كه بايد زن شود غول بيابان    
كدام است آن حديث و آن خبر كو      كه بايد زن كند خود را چو لولو  
تو بايد زينت از مردان بپوشی      نه بر مردان كنی زينت فروشی  
چنين كز پای تا سر در حريری     زنی آتش به جان، آتش نگيری  
به پا پوتين و در سر چادر فاق     نمايی طاقت بيطاقتان تاق   
بيندازی گل و گلزار بيرون      ز كيف و دستكش دلها كنی خون  
شود محشر كه خانم رو گرفته      تعالی الله از آن رو كو گرفته  
پيامبر آنچه فرمود است آن كن     نه زينت فاش و نه صورت نهان كن  
حجاب دست و صورت خود يقين است     كه ضد نص قرآن مبين است  
به عصمت نيست مربوط اين طريقه      چه ربطی گوز دارد با شقيقه , 
مگر نه در دهات و بين ايلات      همه روباز باشند اين جميلات  
چرا بی عصمتی در كارشان نيست؟     رواج عشوه در بازارشان نيست؟  
زنان در شهرها چادر نشينند     ولی چادر نشينان غير اينند  
در اقطار دگر زن يار مرد است     در اين محنت سرا سربار مرد است  
به هر جا زن بود هم پيشه با مرد     در اينجا مرد بايد جان كند فرد  
تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ       نميگردد در اين چادر دلت تنگ؟  
نه آخر غنچه در سير تكامل    شود از پرده بيرون تا شود گل  
تو هم دستی بزن اين پرده بردار      كمال خود به عالم كن نمودار  
تو هم اين پرده از رخ دور ميكن     در و ديوار را پر نور می كن    
فدای آن سر و آن سينه ی باز      كه هم عصمت در او جمع است هم ناز.  

شاد باشید 
امیر علیزاده

جمع آوری ناصر سروری


به اشتراک گذاشتن این مطلب
Print this page
Print
Tweet about this on Twitter
Twitter
Share on Facebook
Facebook

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
x

شاید بپسندید

هیچگونه تفاوتی بین بت پرستی با امامزاده پرستی و بیت الله پرستی وجود ندارد!

اگر کسی تصور می‌نماید که بت پرستان، تندیسهائی که با دست خویش می‌تراشیدند را خدا ...